سري به ني و نيزه دار در پيش
شب کوير و کارواني و بيابان غم
و پدر
خفته در بستر خاک
و هفتاد و دو پروانه
خونين جامگان با وفا
و باز رقيه(س) بود و تمام دلواپسي کودکانه اش
و رقيه بود و تمام سه سالگي اش
رنجور و نحيف
بي نوازش دستان مهربان پدري که ديگر نيست
و شيرخواره برادري چون اصغر(ع)
و حلق پاره شده اي
که رفت تا آسمان خدا
سري به ني و نيزه دار در پيش
شب کوير و کارواني از عشيره بني هاشم
بي کسي بود و يک بيابان غم
زخم بود و گامهاي کوچک طفلکان اسير
آن عقب تر اما
دخترکي محزون
تمام بغض سه سالگي اش را
ميان ضرب سيلي و دستان کوچکش
پنهان مي کرد